خانوم باجی حنا

×از شکلات تا تورم

 

شده تا حالا شکلات صبحانه رو با خلال دندون بخورین؟!تعجب...........



ههه............چی شد؟؟......... مردین ازخنده یا شاخ در آوردین از تعجب ...

شایدم تو دلتون گفتین دختره ی خُلوض(همون خل و عوضی خودمون)دیوونه ی بی.....ی با.....ی....بیشعور.(حالا چرا بیشعور ؟؟؟؟؟ چیه مگه ؟یه وقت دیدی برا خودتونم پیش اومد . اونوقت میفهمین که لنگه کفش در بیابان و خلال دندان در کشوی میز نعمت است !!)
 
قضیه از اینجا شروع میشه که اینجانبه امروز تصمیم میگیرم تا عصر سرکارم بمونم. بعدش از اونجایی که اصلاً طاقت گشنگی رو ندارم میرم یه دونه اشترودل و یک عدد شکلات صبحانه خریداری می کنم که مثلا دوتاشونو با همدیگه کوفت کنم  ( یکی هم نیس بگه تو که انقد زود جو گیر میشی و هرچی که می بینی میخوای زود زود بخری ، بیجا میکنی اصلاً. حالا میفهمم چرا فروشنده چپ چپ نگام میکرد بنده خدا) بعدش از در مغازه بیرون نیومده  به مغز فسفر آلودم میرسه که آخه خننننننگ !! تو اینو   میخوای با چیییییی بخوری؟؟
بیا و درستش کن . حالا چیکار کنم من بیچاره؟ از یه ور رودرباسی با طرف که نمیتونم برم بگم آقا یه قاشق بدین .. از اونورم این شیکم لامصصب خودم دیگه توان صبر کردن نداشت. بتّرررکی ایشالاّ (چش اون یارو دیگه )
خلاصه درجا به ذهنم رسید که ایول! ایول ! آفرین ...

آقا رفتم نشستم رو جام اولش اشترودله رو وا کردم ، هر جور خواستم بزنمش تو شکلاته دیدم نمیشه . بالاخره هی اونو زدم تو شکلات ..هی شکلاتو زدم تو اون . هی اونو زدم توش...هی دوباره اون یکی رو کردم تو اون یکی .......نیشخند دیدم نععع. نخیر نمییشه که نمییشه
تا اینکه یه فکر پلید زد به سرم..این شد که گشتم و گشتم تا خلال دندونو  از تو کشو پیداش کردم باهاش نقشمو عملی کردم....نبودین ببینین چه حالی داد.. ..

 

..

 

 

 

 

کوفتم شد ،بس که هر کی سرشو انداخت پایین اومد تو. بنده هم باکمال سرخوردگی و دماغ سوخته و زبون نیم سوخته تصمیم گرفتم که به همون نون و پنیری که از خونه میارم قانع باشم و پامو از گلیم درازم بازتر نکنم.تا تو باشی خانوم باجی که هوا و هوس برت نداره.

دعای پایان پست:

خدایا کاری کن بسوزه پدر فقر # و بیچارگی و تو#رم و تح#ریم و بی #عدا#لتی و گرا# ن ی و تبع#یض و سهم#یه بندی و#بی#کاری.....

چه ربطی داشت؟؟؟؟ خودتون بگردین ربطشو پیدا می کنین . فعلاً

 

   + ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳
    پيام هاي ديگران ()

سیم آخر

همونجور که نشستم با یه حرکت سریع می چرخم دستمال کاغذی رو پرتش می کنم سمت سطل آشغال (فاصله من و اشغالا دومتر ی میشه فک کنم) ..نمیفته توش . درست می شینه رولبه ی سطل. یعنی اینکه نشونه گیری م ضعیفه . صبام ( صبح ها هم ) که میام میخوام با پا سیستممو روشن کنم نمیشه و باید خم شم دگمه ی پاورو بزنمنیشخند . ( اینم یعنی اینکه زرنگی به ما نیومده) . یه وقتایی هم سی دی رو میذارم،قبل از اینکه کپیش کنم تو درایو E - پوشه ی .. درش میارم . این یکیو دیگه مطمئنم نشونه ی آلزایمره  . باشه  هر مرض دیگه ای هم شد فرقی نمیکنه . مهم که نیس ، مهم اینه که ما خوب زندگی کنیم ، سر ملت کلاه نذاریم ، حق کسی رو نخوریم مهم تر از همه اینکه کار مردمو درست انجام بدیم و راشون بندازیم بندگان خدارو. اگرم خودمون یه روووووزی یه وقتی ی ی ی گذرمون افتاد یه جایی مثلاً ب....(ایکون ایست!!) اونم بان..  مهم نیست که پرسنلش چجوری با هامون برخورد کنن یا اصلاً دلشون بخواد باما برخورد کنن یا نه و اگه برخورد کردن ،کارمونو انجام بدن یا ندن یا اگه انجام دادن ، به تلافی اون تایمی که میتونستن راحت لم بِدن رو صندلی و چای میل کنن ،صرف انجام دادن کارای ما کردن ، دو تا فحشم ضمیمه ی ریختمون کنن !!!! اصصلاً مهم نیست، اصصصصصلاً. مهم اینه که اینا کارمندای.... و ما نیستیم. ما وظیفه داریم درست کار کنیم و اینا وظیفه ندارن .... اینا ....دارن و ما نداریم .گرفتین چی شد؟! اینا یه چیزایی دارن که ماها ندارییم. ای بابا . به ....   ..... لعنت که باید انقد نقطه چین بزارم.تف به روشون بیاد با این شعار مش تری # مدار  یشون و البته  تک ریم # ارب اب رو جوش ون . ببین یه دستمال کاغذی کثیفو به کی هاشون میچسبونن!!!!!.
خوب شد .لا اقل دلم خنک شد.بد جنسا.

* سو تفاهم نشه برای اکثریتِ شریفِ شاغل . منظورم به بعضی هاست که حتی حوصله خودشونم ندارن و سرمایه مردمو ارث پدری شون می شمارند . مشت که همیشه نمونه خروار نیست.

   + ; ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

خرس قهوه ای

نفسم بالا نمیاد ، سرم به شدت درد میکنه، حالت تهوع دارم،کارام رو هم انبار شدن ، چشام هم میسوزه هم درد میکنه ،فشارمم که ژنتیکی پایینه .تو یه جمله نزدیکای مردنم.         هرکی هم بهم حرف میزنه  یا مث س ... میخوام پاچشو گاز بگیرم یا مث مرغای خواب آلو چرت میزنم اصلنم محلش نمیذارم.
از امروز همش مغزم داشت هشدار میداد. انگار رو سرم دارن قطار راه میبرن به مانیتور که نگا میکنم بدترم میشم. اوضام اینه خلاصه ... نمیدونم کی میاد که بیام از خوشی هام بنویسم ... 

   + ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٩
    پيام هاي ديگران ()

عشقولکانه

اینجا باران می بارد و من همچنان عاشقم ، عاشق او

من عاشق او هستم

زیرا که او آغاز اولین بال گشودنهای من است.

شما نامش را هرچه میخواهید بگذارید ؛ عشق، هوس، تمنا ، اسارت، نیاز..

من حتی نامش را دوست داشتن هم نمیگذارم ، دوست داشتن کافی نیست . فقط  دوست داشتن نامی برای لحظه های من نیست

لحظه های بی تابی ام ، گریستن ها و خندیدنهایم ، پایکوبی کردن هایم برای عشق ، ناله کردنهایم از جدایی ، گرمای تنم ، لرزش دستانم ، تپش های قلبم ، سرخی گونه هایم و شرم نگاهم...

 

 

او آغاز زندگی من است

آغاز بودنم.

آنقدر آشنا بود که همان لحظه شناختمش ،

همان لحظه ی دیدار، لحظه پرواز ...

لحظه ای که با او رفتم ، او نیز همراه من شد..

 

 

و اکنون نگریستن و چشم بر نداشتن رسم ماست.

 

   + ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()